تمرینات معماری

گروه معماری دانشگاه های علمی و کاربردی و غیرانتفاعی خاوران

براستی پشت پرده 21 دسامبر 2012 چیست؟
نویسنده : عماد شریف - ساعت ۱۱:۱۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٩/۱٩
 

درباره 21 دسامبر 2012 پرسشهایی در ذهن من مطرح شده است که شاید دیدگاه و نظرات شما دوستان بزرگوارم مرا به پاسخ آنها نزدیکتر سازد، پس لطفا تا پیش از رسیدن این تاریخ به سوالات زیر پاسخ دهید:

1- تا چه اندازه این تاریخ با همین دقت پیش از سال 2000 هم مطرح بوده است؟

2- آیا تبلیغات و مانور روی این تاریخ، به اندازه ای که به نوعی برنامه از پیش تعیین شده از سوی گرایشی خاص (مثلا ماسون ها و...) مشکوک شویم، بوده است؟

3- آیا آمار معتقدان 10 درصدی این تاریخ در کل جهان معنی دار است؟

4-آیا به فرض شایعه بودن این تاریخ و حوادث آن، اجماع حاصل شده نمیتواند زمینه ای مناسب برای طراحی اتفاقاتی در پیش برد اهداف سیاستها و ... باشد؟

5- آیا بعد از این تاریخ ممکن است روی تاریخ دیگری بر اساس شایعاتی از این دست، چنین اجماعی شکل گیرد؟

6- آیا منطقی است که مدعیان مدیریت و رهبری جهان با اندیشه برقراری نظم نوین جهانی، از کنار این فرصتی که خواسته و یا ناخواسته ایجاد شده بی اعتنا بگذرند؟

7- آیا این تاریخ نمی تواند برای ایده پردازان نظم نوین جهانی فرصتی مناسب در جهت کاهش جمعیت زهوار دررفته این کره خاکی و معدوم ساختن بخش بزرگی از جمعیت جهان (علی الاصول جمعیت 90 درصدی غیر معتقد که طبیعتا تمهیدات خاصی هم برای نجات خود نیاندیشیده اند) بصورت مصنوعی با پیش زمینه طبیعی باشد؟

8- آیا به فرض صحیح بودن شایعات مطرح شده، مرجعی مثل ناسا امکان و یا اجازه تائید نمودن آنرا داشت؟ پس اگر یک درصد هم تایید کرده بود تصورتان از وضعیت کنونی چه بود؟


 
 
اصطلاحات سینما
نویسنده : عماد شریف - ساعت ۱:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۳
 

دانلود


 
 
از خاطرات سفر به قاره سیاه
نویسنده : عماد شریف - ساعت ۱٢:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۸/٢۸
 

 

     روزیکه با دوستم برای گرفتن یک ویزای توریستی یکی از کشورهای حوزه آفریقای شرقی به سفارتش در تهران وارد شدیم هرگز ذهنیتی از ازاینکه این غولهای مشکی که تنها در زیر تابش شدید آفتاب جزئیات صورتشان قابل تشخیص بود نداشتیم. شاید چند بار فکر انصراف از سفر از ذهن هردویمان گذشت اما گویا هرلحظه ارتباط کمتری بین سیاهی چهرهشان و بی آلایشی و سفیدی درونشان می یافتیم. طوریکه اکنون هربار چشمانم را می بندم و به قاره سیاه فکر می کنم به تنها چیزی که فکر نمیکنم سیاهی است.

     یادش واقعا بخیر،  مخصوصا آن وقتی که می خواستیم برای سفر دریاییمان از دارالسلام به زنگبار بلیط کشتی بگیریم. وارد یکی از دفاتر فروش بلیط شدیم اتاق کوچکی که ساعت حرکت و قیمت بلیط ها را نه روی تابلوی ال ای دی  بلکه روی یک تخته سیاه و با گچ سفید نوشته بودند... بلیط اکونومی 10000 شلینگ، بلیط فرست کلاس 15000 و وی آی پی 20000...

     مشتریِ قبل از ما که احتمالا اهل یکی از کشورهای اروپایی و مسلط به زبان انگلیسی بود به شدت مشغول چانه زنی روی قیمت بلیط "وی آی پی" بود ما هم از جاییکه نگران وضع بهداشت و امکانات ضعیف سفرهای عادی آنها بودیم، از اینکه چک وچانه های او بنوعی بنفع ما هم در خرید با تخفیف بلیط "وی آی پی" خواهد شد، خوشحال بودیم .

     در هر حال بعد از کلی بحث و صرف وقت، متصدی فروش، تنها به تخفیف 1000تا راضی شد و از دسته بلیطش یک برگه جدا کرد و در قبال دریافت 19000 شلینگ پشت آن با خودکار نوشت "وی آی وپی" و آن را به او داد.

     نوبت به ما رسید و من هم گفتم "تو وی آی پی پلیز" که دوستم بلافاصله حرفم را قطع کرد و گفت "نو نو، تو اکونومی پلیز" که من با تعجب گفتم آخر چرا؟! گفت کارت نباشد و بلیطارو گرفت و رفتیم بیرون شروع کرد به گشتن کیفش و یه خودکار درآورد و پشت بلیطها نوشت "وی آی پی" من که تازه دوزاریم جا افتاده بود تو دلم گفتم ای ول به مخ ایرانی!

     هرچند هنوز ته دلم نگران بودم، اما خیلی راحت سوار کشتی شدیم و به سمت وی آی پی در طبقه سوم کشتی رفتیم برعکس طبقات عادی و فرست کلاس که مملو از جمعیت و بار وبنه شان بود! درقسمت "وی آی پی" تنها ما بودیم و آن مرد اروپایی.


 
 
ساعات و روزهای سعد و نحس
نویسنده : عماد شریف - ساعت ۸:٠٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٧/۱٩
 

شناخت ساعات و روزهای سعد و نحس

در این جا در مورد شناخت زمانهای خوب و بد یا همان سعد و نحس برایتان مطالبی را قرار میدهم اما مورد مهمی که در علم شناخت زمانهای سعد و نحس باید از آن آگاه بود شناخت ساعات مختلف شبانه روز میباشد، یعنی اینکه بدانید کدام ساعت و زمان برای چه کاری مناسب است.


 
 
نوروز 1389 خورشیدی
نویسنده : عماد شریف - ساعت ٢:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/٢٤
 

بزرگا نیاکانمان که شراره عشق اهورایی زمین به بخشندگی آسمان را، نوروز نام نهادند.

نوروزتان پیروز


 
 
خاطرات 20 سال تحصیل (مثنوی)
نویسنده : عماد شریف - ساعت ۱٠:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/٢٧
 

از دبستان فارغ و خندان شدیم

رهنمایی رفته و گریان شدیم

اندکی بگذشت درد از ما برفت

پاک شد اندیشه از آن داغ و تفت

تا بزودی بر دبیرستان شدیم

وز جدایی دگر نالان شدیم

اینچنین باشد قضای روزگار

گه جدا از هم گهی همچون قطار

همتراز پادگان بود این مکان

با رئیسی نفرت انگیز آن زمان

کاسبی می کرد او با زور خود

مال بیت المال در وافور خود

اغنیا را نقش قالی کرده بود

جیب ناداران خالی کرده بود

هرچه گویم من ازو کم گفته ام

میخ در آهن عبث می سفته ام

"کبروی" هم دست کم ازاو نداشت

یک درو می کرد دیگریک بکاشت

الحمار اشرف من هٰولاء

یا الهی رق علیهم البلاء

از معلمها کمی صحبت کنیم

وین عتایق را بهم نسبت کنیم

خر بود در پیششان شیخ الرئیس

از بلف دوری کنم دکتر لوئیس

آن علیزاده ابونیتی دبیر

زیرسیبیلی درکند قانون "کیرشهف"

هی بگفتا ما مییم مرقوم شد

در فیزیک استادیم معلوم شد

اورسِتد بهر غلامی اش نخواست

همزمان دانشگه آزادش بخواست

دیگر آن فرقانی اینیشتن افه

گشته از cos² گویی مفرط خفه

آن یکی ترشیز میگفت از غضب

یک صدای بم بیاید زان عقب

آن امینی هم بگفتا مختصر

وز کتاب این بهتر و این ساده تر

آن شریفی نعره ها می زد چنان

همچو فیل ابرهه بگسست عنان

زد به میزش محکم آن را غر بکرد

جبر شیرین را به ما آجر بکرد

گغت بیرون، عطسه کردی درکلاس

توطئه کردی نزن اینقدر لاس

زین چهارم لاف بی پایان زدم

ارشدش را بر سر ایشان زدم

اشتباهی کرده جبران ناپذیر

وز کثافت نام دادن ناگزیر

منضجر از این کلاسم ای خدا

چیست راهش وز همه گردم جدا

قصد غیبت نیست در ابیات من

کل عیان گشتست بی اثبات من

از عتایق بگذری معمولیان

بو همی آید زجوی مولیان

شرح حال عالیان را چون کنم

چاره ای نبود که دل پرخون کنم

صابر و دلسوز چون قربانیان

ای دریغا رفت جسمش از میان

یا برایت نقل ازآن شیمی کنم

پوشش زر روکش سیمی کنم

کس نمی شد خسته زنگ کیمیا

چون "برومند" آدمی بد بی ریا

جز حقیقت را نباید گفت بیش

بار کج را نیست جانا راه پیش

چون برومند از سیاست بد غنی

درس او می شد سراسر خواندنی

آن یکی عاشق که او هم خوب بود

در پی وافور خود یعقوب بود

او گرامر را به ما کامل بگفت

پاسخ هرکس که شد سائل بگفت

خنده ها کردیم ما با مهزلش

شعرهای پر ذکر یا مدخلش

جافری هم حرف در کارش نبود

سوزشی بودش ولی آتش نبود

در مقام خلق بالاتر زغیر

اندکی نوشیده می شاید به دیر

صابر و دلسوز و هم عالی سواد

کس نخواهد داشت زو کین یا عناد

خیر باشد یاد آن یوسف خمار

همچنین اندر فیزیک جاجو کمار

مهربان بودند الحق جفتشان

چون گران باشد جز اینها مفتشان

مدتی بگذشت زان پس امتحان

بعد آن کنکور هم آمد میان

عده ای چون ما به معماری شدند

در قفس آزاد سرکاری شدند

مدتی مشغول بهر ثبت نام

ای خدا چون می کشیم از دست نام

نام کو با نام خود نامی شود

یک مگس هم رستم سامی شود

سرنوشتی بوده در این تاختن

عده ای را بردن و ما باختن

گفته شد اینجا نباید ساده بود

لحظه ای نر لحظه ای چون ماده بود

تا توان اغیار را بهتر شناخت

با چنین جوی توان شش سال ساخت

جنگلی دیدم پر از خرگوش و مار

مرد جنگل باید اندر لیل تار

پشم و ریشی زین سبب بگذاشتم

زلف ها را هم کمی افراشتم

روز اول با مکارم آشنا

قلت له اجهد علی ارشادنا

صدفسوس و صد دریغ از فکر خام

باده پندارد چو بیند رنگ جام

جاهل از عالم بباید جست راه

ور جز این شد هردوشان مأوا به چاه

ای حوار از دست ریش و دست پشم

صدهزاران نکته پنهان از دو چشم

ایها الناس اجهدوا فی معرفه

کیف هذا المعرفه فی مصحفه

ای خدا بر من عطا کن چشم دل

 ور جز این باشد همان به آب وگل

عده ای کو ریش خود را باختند

پرده از اسرار خود انداختند

از تظاهر عاری و از غم جدا

مستقر در حزب شیطان یا خدا

چون نُخود بودن نه خود بودن بود

گرچه این هم خود هنر یا فن بود

چون که شد مقدور سیر آن و این

گفت یارب لا احب الآفلین

تا که روزی از قضای روزگار

لطفکی نازل شد از پروردگار

دوستی پیدا شدم چون موسوی

سید و اولاد پیغمبر،  نبی

همتش عالی در این ابعاد کم

سیر او هم شد دلیل از باد کم

این زبان را قاصر از گفتار حق

جزئکی گوید ولی کل مسطلق

مغز و دل همواره باهم در ستیز

یک زمان این یک زمان آن پشت میز

از همان روزی که اینجا آمدم

ناگهان خاموش شد عشق عدم

لاجَرم افتاد مهر اسکناس

بَر دل و برد ازهمه هوش و حواس

زان که دانشگاه آزادش شکم

قدر کیهان است و گوید باز کم

قال انا نأکلوا منکم قلیل

جای مدرک می دهیمت دسته بیل

اینچنین باشد که اندر چشم فیل

شمع دیگر کوته و معبود بیل

کاسه از آشی در آنگه داغتر

خوشزبان، خشرو زماهم چاغتر

تا که حرف آمد میان از عشق و یار

گفتمش بس کن که من کردم ویار

گفت اینک هرکه را خواهی بگوی

فکر خود را از حیاء و شرم شوی

گفتم این را در عمل چون بر شعار

گفت بی شک آورم او را بکار

هفته ها علاف و اندر فکر او

بی خبر از هرچه حتی بکر او

من که عمری بوده ام در پیچ و تاب

عاشقی و مست کردم بی شراب

پس چه شد غافل شدم از راه حق

تا که افتم این چنین پس از رمق

لطف ایزد در جوار ما رضا

مانع و منهی غیبی از خطا

شد سبب تا از خطا باز ایستم

تا بدانم من کجا یا کیستم

گنج باشد حب اولاد نبی

گرچه باقی باشد از عمرت شبی

بگذریم از آب و فکر نان کنیم

اندکی هم یاد استادان کنیم

از همه اعجوبه تر اول وزین

در نهایت خواه ناخواه اینچنین

گفت دکتر در نهایت را زیاد

تا که دیگر جمله اش یادش بیاد

گفت غیبت شد برابر با دو تیک

بهر تأخیرت دو منفی سخت نیک

هرکلام صحبتت یک نمره کم

در نهایت منفی اش با زیر و بم

از سوئد منفی تیک از ایتالیا

بهر هریک داده اندم دکترا

صد هزاران رحمت حق بر وزین

چشم دل بگشا شجاعی را ببین

دست بر اشکم پریشان موی و منگ

بد تهی از علم و پر بود از جفنگ

نرخ رددیها بودش افتخار

بهر این می کرد اغلب تار و مار

گفت اینک این سئوال و آن سئوال

امتحانی شد زدم من توی خال

از کتابی آلمانی در آمده است

یک در این دنیا و تک در این صده است

هیچ مرجع را ندارم من قبول

این کتاب است پیش من معبود و غول

این کتاب ارثیه فامیلی است

از زمان دایناسورها دست بدست

دربیارم قوت خود از این کتاب

داخلش را کس نبیند جز به خواب

از تقی زاده چه ما آموختیم

بهر دون و آخرت اندوختیم

جز که با این خط به وحدت می رسد

کار تو من ارزشش کردم دوصد

این مکان را خوب دیدی عالی است

جای این خط توی کارت خالی است

چون که اسکول تر ز خود دیدم تقی

گفتم اینک گر نجنبی احمقی

یک شبانگه هسته ای را از ترانس

باز کردم بی خبر از دست شانس

هی کج و هی راست و هی توی هم

انتزاعی چهره ای را ساختم

بردمش فردای آن دانشکده

بچه ها گفتن ندیش اسکول بَده

گفتم ایشان را نباشد کارتان

آنچه خواهد شد بماند یادتان

چون تقی آمد کلاسش شد شروع

اصل بیرون و نهان کردم فروع

ناگهان چشم تقی برآن فتاد

آنقدر مدهوش گفتی جان بداد

گفت عالیست، فوق العادست! شاهکار

تو نبی زین پس منم پروردگار

بچه ها عبرت بگیرید از شریف

در هنر زین پس بود با من حریف

پنج نمره خالص اکنون بهر اوست

گرچه بهر خود ندارم تای دوست

تا که ترم آخر شد و هفده بداد

گفتم حتما پنج نمره برده یاد

رفتم و یادآوری از چند و چون

نمره ام اول چه بودست و کنون

گفت از اول هرچه نمره از تو بود

جمع گشته باهم و پنجش فزود

پس بشد تقسیم این پنج نمره ات

در شمار نمره هایت خورده لت

پس بگفتم این فزونی گر نبود

پیشتان در واقع سنگینتر نبود؟

فاتحه باشد بر اخلاصی که من

فکر می کردم شود بهرم ثمن

نک کنیم استاد مهدیزاده یاد

آخر او دیگر به ما چی یاد داد

جز غلام در گردش و دور کلیل

بیش از این دیگر نیودش قال و قیل

جز که هر بار آمد و کرد افتخار

از خودش تعریف و ما هم بی بخار

هی بگفتا افتخارم اینکه من

مدرسه می سازم اینک بی تومن

افتخارم اینکه اسمم گشته حک

روی سردرها بجز پیتزا ونک

افتخارم اینکه چون چک می کشم

 می دهد جر چک رئیس بچه ام

افتخارم دیگر اینکه ما نماز

در بیابان خوانده ایم بی جا نماز

افتخارم باز اینکه با دو دست

 میزنم راپید و تی هم لای شست

افتخارم افتخارم افتخار

آنقدر گفتی که گویی بُد نوار

بی سبب پسوند علافی نداشت

چون سواد و دانش کافی نداشت

گرچه از حق هم نمی باید گذشت

مهر و صبرش بود چون پهنای دشت

در سفر دعوا کند او مدعی است

وانکه در خود می چرد او بع بعی است

قهرمانی مُنگول استاد شناخت

هرکه با او واحدی برداشت باخت

هر زمان می آمد او اندر کلاس

عینه خر در چمنزاری پلاس

سر به تخته دست بر پیشانیش

کین قلان ماده چه بوده کانی اش

هر چه پرسید او جوابش منحصر

اینکه های های باد کنه با قررو فر

چون تمنیات شد آکادمیک

جانشین گردد عظیمی جای خیک

آن همه پشتوانه اندیشه ای

کی بیامد کار وی در بیشه ای؟

پنج چیزش علم و دین عرفان هنر

فلسفه ای داشت همچون چیز خر

شرح کامل جوی از مولای بلخ

کلفت خاتون و خر پایان تلخ

جامه فاخر به وصله دوختن

چون معاشی کآمد از آموختن

اطلب العلم از چه فرمود آن نبی

کان بیاندوزی برای کاسبی؟

هرچه بدبختی است از رضوانی است

او خریت را در اینجا بانی است

آن ازآن وقتی که اسمش بد مدیر

اعتنا بر آنکه بُد اورا حریر

واحد ار می خواستی میگفت نیست

نمره اش اِف تا که داند فرد کیست

گر که بودی مفلسی همچون شریف

نمره ات باید گذر از توی قیف

بعد از آن کو بر شدی از رأس کار

طرح فنی را گرفت از بخت تار

در نظر شد از لحاظ علم پست

پسته بی مغز رسوا چون شکست

گر کسی مثل اشل بد بینی اش

نی که باید آرشیتکتش نامی اش

آنکه اندر وهم خود شد آرشیتکت

نیست جر تَف در کلام و در افکت

علم پوشالی نشانش ادعاست

در عمل بوزینه ای آدم نماست

گر تو دانشجویی آن هم اوستا

شهرسازی خوانده ای در روستا

بر خلایق آنچه لایق را سزاست

مرحم ابله همان رنگ دواست

یک نقر هم بود اندر این میان

از همان قوم البته باوندیان

حکمت اتل و متل، توتوله اش

ضرب آهنگی که طفلان واله اش

بد همانا حکمت این حال ما

آنچه بنوشتند اندر فال ما

آری او هم با همه لالایی اش

کس نخواباندی نه خوابیدی خودش

آنکه نا اهل است و پرگاری بدست

همچو چاقویی بکف زنگی مست

گر که مدرک را نبودی اصل کار

علم و فن هم بد بری از نابکار

این همه تقلید صمٌ بکم ماست

حق ما این و فلاکت حکم ماست

سکس و رپ گشتن زیان آنقدر نیست

چون توان تقلید آن در حد بیست

چون که شد تقلید ناقص آن رد است

کلفت خاتون و خر گشتن بد است

بیش از این دیگر چه گویم زین مکان

زان که دیده پشت پرده لامکان

پس چرا باید که حق کتمان کنیم

پرده بر پرده حجاب جان کنیم

 

 

 

 عمادالادباء شریف الشعراء :))


 
 
جلسه پانزدهم (جمعه 18 دیماه 1388)
نویسنده : عماد شریف - ساعت ۱٠:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/۱٦
 

تمرین های معماری (اسکیس)


 
 
جلسه چهاردهم(جمعه 11دیماه 1388)
نویسنده : عماد شریف - ساعت ۱٠:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/۱۱
 

کرکسیون کارهای عملی

ارزیابی پایان ترم شامل ١- امتحان کتبی ٢- پروژه عملی

امتحان کتبی از جزوه با سرفصلهای زیر:

١- معماری و تعاریف آن

٢- اصول طراحی فضاهای مختلف

٣- جهتگیری و جانمایی فضاهای مسکونی

۴- هفت اصل طراحی داخلی

۵- فنک شوی

۶- ضوابط و معیارهای طراحی فرهنگسرا

٧- گرافیک محیطی چیست

٨- اصول طراحی حجم

9- اصول معماری پایدار

10- افاضات معماران بزرگ جهان

لازم به ذکر است مطالب فوق در همین وبلاگ موجود و قابل کپی می باشد

پروژه عملی شامل ارائه ترسیمی تمرینهای کلاس در آلبوم A3 بهمراه ساخت ماکت یکی از تمرینهای حجمی

 


 
 
جلسه سیزدهم(جمعه 4 دیماه 1388)
نویسنده : عماد شریف - ساعت ۱٠:۱٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/٤
 

کرکسیون تمرینات پیشین و تایید حجم برای ساخت ماکت پروژه پایان ترم


 
 
جلسه دوازدهم(جمعه 27 آذرماه 1388)
نویسنده : عماد شریف - ساعت ۱٠:۱٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٩/٢٧
 

کرکسیون تمرینات پیشین و تایید حجم برای ساخت ماکت پروژه نهایی

کسر نمره از غائبین


 
 
← صفحه بعد